فیبوگروپ
کمونیسم

کمونیسم (Communis) به معنای اشتراک است. ایدئولوژی کمونیسم تلاش می کند تا مالکیت خصوصی را حذف کند و در مقابل از مالکیت مشترک تحت لوای حکومت، حمایت می کند. در این مکتب، مالکیت مشترک، براساس روش‌ها و ابزارهای تولید، کنار زدن مالکیت خصوصی یک سازمان اجتماعی و فاقد طبقه‌های اجتماعی شکل می گیرد. کمونیسم یکی از زیرشاخه های مکتب سوسیالیسم است که نمونه آن در شوروی، چین، کوبا، کره شمالی و ... اجرا شد.

تاریخچه اولیه کمونیسم

تاریخچه کمونیسم را باید در چند دوره بررسی کرد که عبارتند از:

کمونیسم در یونان باستان

کمونیسم را باید در قبل از یونان باستان جستجو کرد. از نظر یونانیان باستان، زمانی انسان ها می توانند در کنار یکدیگر در سعادت زندگی کنند که مالکیت خصوصی را از بین برده باشند و دیگر کسی نگوید: «این مال من است». آنان این نوع جامعه را به مدینه فاضله تعبیر می کنند که تمامی انسان ها در خوبی و رفاه در کنار یکدیگر زندگی می کنند. همه سعادتمندند و هیچ کس فقیر و بی چیز نیست. کسی کاخ نمی سازد و دیگری در کوخ زندگی نمی کند.

بسیاری افلاطون را به عنوان نظریه پرداز اولیه کمونیسم می دانند که در کتاب «جمهوریت»، به زندگی اشتراکی می پردازد. در زمان افلاطون، بردگی یک قانون و قاعده در میان یونانیان بود. او بردگی را بی عدالتی می دانست و برای غلبه بر آن، از قانون اشتراک املاک سخن گفت. در نظریه افلاطون  همه برابرند. حتی بردگان هم می توانند همچون خدایگان خود از املاک و ثروت بهره مند شوند. کمونیسم در نظریه افلاطون، به این معناست که تمامی املاک در اختیار دولت قرار بگیرد. شهروندان نیز تمامی دسترنج خود را در اختیار دولت قرار میدهند و سپس دولت درآمد را به طور عادلانه میانه شهروندانش تقسیم میکند. 

کمونیست-کمونیسم-کمونیستی-لغو مالکیت خصوصی

کمونیسم در قرون وسطی

در قرون وسطی، کمونیسم شکل تازه ای پیدا می کند. در کلیسای کاتولیک روم، سعی کردند تا عقاید کمونیستی را اجرا و زندگی اشتراکی را تجربه کنند. در اوایل قرن پانزدهم میلادی، یک تئوریسین سیاسی به نام توماس مور کتابی را منتشر می کند که در این کتاب یک جامعه متفاوت را از زوایای مختلف بررسی می کند. کتاب توماس مور با نام «آرمان شهر»، مالکیت خصوصی را رد می کند و یک جامعه با حکومتی اشتراکی را به تصویر می کشد. 

در قرن 17 میلادی نیز، نویسنده دیگری با نام «فرانسیس رابلیاس» از توماس مور الگو می گیرد و کتاب «ابی تولئم» را می نویسند. او در این کتاب عقاید کمونیسم را شرح می دهد. هدف او از انتشار این کتاب، تبدیل انگلستان به یک کشور کمونیستی بوده است. 


کمونیسم در قرون جدید

ادوارد برنشتاین یکی از نظریه پردازان برجسته در زمینه مکتب کمونیسم است. او در سال 1895، یک مقاله تحت عنوان «کرامول و کمونیسم» را منتشر کرد. در این مقاله برنشتاین به طور علنی از کمونیسم حمایت می کند. نوشتن این مقاله همزمان با درگیری و جنگ های داخلی فرانسه بود. زمانی که اولیور کرامول در مقابل گروه های کمونیستی موضع خصمانه گرفت، برنشتاین به دفاع از آنان برخاست. پس از برنشتاین نیز، دفاع از کمونیسم ادامه پیدا کرد و افرادی همچون «روسه»، مالکیت خصوصی را به حیطه نقد کشاند. 

واژه کمونیسم تا سال 1840 استفاده نشد و اغلب نظریه پردازان با عناوینی همچون «نقد مالکیت خصوصی»، «مالکیت اشتراکی» و ... این تئوری را توصیف می کردند. اما در همین سال، گودوین بارمبی، از واژه کمونیسم استفاده کرد که آن را به معنای مساوات می دانست. او از این واژه برای طرح ریزی یک جامعه اشتراکی در لندن استفاده کرد. چند سال بعد، رابرت اون، با استفاده از این تئوری تلاش کرد تا تمامی نظریات گذشتگان در رابطه با کمونیسم را جمع آوری کند.

کمونیسم با ظهور کارل مارکس، شکل جدیدی به خود گرفت. مارکس از جمله مهمترین نظریه پردازان کمونیسم است. بسیاری او را سرمنشاء پیدایش این مکتب می دانند. حتی لنین (پایه گذاری حکومت کمونیستی در شوروی) خود را وام دار نظریات مارکس می داند. او بر این نظر است که جبر تاریخی موجب پیدا کمونیسم می شود. مارکس و همکارش انگلس، تلاش زیادی برای توسعه و بسط تئوری کمونیسم کردند.

کالخوز-سوسیالیسم-ایدئولوژی کمونیسم

 از نظر مارکس تاریخ به پنج دوره تقسیم می شود که در نهایت به کمونیسم می رسد. این پنج دوره عبارتند از:

  1. کمون اولیه: در این مرحله، تمامی انسان ها به صورت اشتراکی زندگی کرده اند. هیچ کس مالکیت نداشته و همه می توانستند از تمامی امکانات بدون محدودیت استفاده کنند. در این مرحله از تاریخ انسان ها با شکار زندگی می کردند که همه با هم برابر بودند.
  2. برده داری: پیدایش توان نظامی و قدرت موجب شد تا عده ای بر گروهی از انسان ها تسلط پیدا کنند و آنها را به خدمت بگیرند. از این زمان مالکیت خصوصی شکل می گیرد و کمون اولیه از بین می رود.
  3. فئودالیسم: در دوره فئودالیسم، بخش اندکی از جامعه صاحب بخش وسیعی از املاک هستند. آنها ثروتمندان جامعه می باشند که بر دیگران استیلا دارند.
  4. سرمایه داری: در این مرحله طبقه جدیدی به نام بورژاوی شکل می گیرد که در مقابل زورگویی های فئودال ها می ایستند. اما همین بورژواوی ها نیز به طبقه سرمایه دار تبدیل می شوند که بر کارگران تسلط دارند. آنها دسترنج کارگران را برای خود بر می دارند. در نتیجه جامعه به دو بخش سرمایه دار و کارگر تبدیل می شود.
  5. کمونیسم: مرحله نهایی تاریخ، زمانی محقق می شود که طبقه کارگر به حقوق از دست رفته شان، آگاه می شوند. پس از اینکه کارگران آگاه شدند که طبقه سرمایه دار دسترنج آنها را می بلعد، انقلاب می کنند. با پیروزی آنها، سرمایه داری و مالکیت خصوصی از بین می رود و کمون ثانویه (کمونیسم) تشکیل می شود. 


انقلاب کمونیسم

مهمترین قسمت از مکتب کمونیسم، در انقلاب خلاصه می شود. تئوریسین های سیاسی بر این نظرند که انقلاب عامل اصلی پیدایش و شکل گیری کمونیسم است. در واقع با انقلاب است که می توان مالکیت خصوصی را از بین برد. نهادهای اقتصادی قدرتمند تنها با شورش و انقلاب جمع وسیعی از کارگران از بین می رود و مالکیت اشتراکی پدید می آید.
در مقابل نظریه کمونیسم، تئوری کاپیتالیسم (سرمایه داری) قرار می گیرد. از نظر کاپیتالیسم ها، توزیع مساوی امکانات در میان تمامی شهروندان از عدالت دور است. در واقع کمونیسم و کاپیتالیسم، تعریفشان از عدالت با یکدیگر متفاوت است. در حالی که سرمایه داری معتقد است که نباید میان تمامی افراد جامعه امکانات را بطور برابر تقسیم کرد، کمونیسم بر این نظر است که توزیع ناعادلانه امکانات میان شهروندان، موجب می شود تا تعداد اندکی از جامعه، قدرت بیشتری پیدا کنند. این گروه همان سرمایه دارها هستند. در مقابل سرمایه دارها، طبقه پرولتاریا (طبقه کارگر) قرار می گیرد.
در ایدئولوژی کمونیسم، طبقه پرولتاریا تحت سلطه و زورگویی های سرمایه دارها هستند. مارکس از این طبقه با عنوان «دوزخیان روی زمین» نام می برد که مجبورند ساعات زیادی از روز را در کارخانه های سرمایه دارها مشغول کار شوند و در مقابل مزد اندکی به آنها داده می شود. از آنجا که کارگران تمام وقت خود را مشغول کار هستند، از خود بیگانه می شوند. آنها چنان با کار یکی می شوند که بسیاری از مسائل شخصی خود را فراموش می کنند و این روند تا زمانی که کارگران نسبت به حقوقشان آگاه شوند، ادامه پیدا می کند. تا اینکه آنها بر علیه سرمایه دارها انقلاب می کنند و سرمایه دارها را از بین می برند.
در نتیجه انقلاب طبقه کارگر، تمامی مالکیت های خصوصی از بین می رود و آنچه تاکنون تحت مالکیت طبقه سرمایه دار بوده است، تحت مالکیت دولت در می آید و کمونیسم شکل می گیرد. دولت به عنوان قدرت برتر، نماینده طبقه کارگر می باشد که موظف است تا بین طبقه کارگر، درآمد یکسانی را توزیع کند. 

تشکیل دولت های کمونیستی

آنچه تاکنون گفته شد، تنها در بعد تئوریکی بود. به این معنا که مارکس و تمام کسانی که برای بسط مکتب کمونیسم تلاش کردند، هیچ گاه موفق نشدند تا آن را عملی کنند. کمونیست در چندین کشور به اجرا درآمد که عبارتند از:


کمونیسم شوروی

کمونیسم با نام شوروی گره خورده است. در واقع زمانی کمونیسم به شکل عملی اجرا شد که کشور روسیه در سال 1914 درگیر جنگ جهانی اول شد. همین امر موجب بی نظمی در میان ارتش و وخیم شدن وضعیت اقتصادی در این کشور گردید. استبداد نیکلای دوم از یکسو و فقر مردم روسیه از سوی دیگر موجب شد تا یک انقلاب شکل بگیرد.
لنین رهبر انقلاب فرانسه توانست در فوریه 1917، حکومت تزارها را ساقط کند و یک حکومت اشتراکی ایجاد کند که توسط حزب کمونیسم اداره می شد. او تلاش کرد تا کمونیسم را به عرصه عمل درآورد. بنابراین اولین راه آن را، از بین بردن مالکیت خصوصی دانست. او ابتدا به سراغ کشاورزان رفت تا زمین های آنها را به حزب کمونیسم واگذار کند. اما بسیاری از کشاورزان مخالف این عمل بودند. لنین دست به خشونت و کشتار زد و برای اجرا کردن کمونیسم، بسیاری از کشاورزان را از بین برد.
پس از لنین، استالین به حکومت رسید. در زمان او جنگ جهانی دوم رخ داد که در سال 1941 آغاز و تا سال 1945 ادامه پیدا کرد. در این سالها شوروی درگیر جنگ بود. اما پس از پیروزی، توانست بسیاری از کشورها را به اتحاد جماهیر شوروی ضمیمه کند. به طوری که شوروی پس از جنگ دوم جهانی، تنها در کشور روسیه خلاصه نمی شد. بلکه بر بسیاری از کشورهای اروپای شرقی و کشورهای حوزه دریای خزر را مسلط شده بود.
حزب کمونیسم شوروی نهایت تا سال 1990 دوام آورد. اما سرانجام با روی کارآمدن گورباچف به عنوان دبیر کل حزب، اصلاحات اقتصادی و سیاسی آغاز شد. او تلاش کرد تا فشارهایی که بر روی حزب بود را کمتر کند. به همین دلیل تنها راه آن را واگذاری قسمتی از اقتصاد به بخش خصوصی می دانست. علاوه بر این، فضای باز سیاسی را نیز تنها راه نجات شوروی از تنگنا می دانست. اما این اصلاحات موجب جدا شدن تعداد زیادی از کشورها از شوروی شد. نهایتا همزمان با استعفای گورباچف، اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشید و این کشور به روسیه فعلی تبدیل شد.

سوسیالیسم-مارکسیسم-مارکس-کارل مارکس


کمونیسم در چین

کشور چین 40 سال دیرتر از شوروی به کمونیسم پیوست. کمونیسم این کشور با تلاش های مائو تسه تونگ آغاز شد. مائو توانست در سال 1949، امپراتوری چیانگ کای شک را از بین ببرد و یکی از بزرگترین کشورهای جهان را از اقتصاد آزاد به سمت سمت اقتصاد اشتراکی سوق دهد. او بر این نظر بود که دهقانان و روستائیان بیشترین نقش را در کمونیسم دارند. به همین دلیل کمونیسم چین، با عنوان کمونیست دهقانی نیز شناخته شده است. 
مائو در سال ۱۹۵۷ کتابی با نام «تناقض صحیح میان مردم» را به رشته تحریر درآورد که در آن نظریات خود در مورد کمونیسم را به طور کامل ابراز کرد و به کشمکش های ایدئولوژیک قدرت پرداخت. یک سال بعد نیز برای تغییرات اقتصادی در چین، طرح «جهش بزرگ به پیش» را برنامه ریزی کرد. او برای اجرای این طرح، 26 هزار زمین را از کشاورزان گرفت و تحت مالکیت حزب درآورد. مائو برای دریافت کمک های نظامی و سیاسی از اروپای شرقی، محصولات کشاورزی چین را به این کشورها صادر می کرد. همچنین برای حمایت از نهضت های کمونیستی در آسیا، آمریکای لاتین و آفریقا، مواد غذایی و پول را به این کشورها ارسال می کرد.
این رویه به مرور زمان موجب تضعیف کشور چین شد. به طوری که در یک قحطی تنها 38 میلیون نفر جان خود را از دست دادند. همین امر موجب شکل گیری گروه معاند در داخل کشور شد. اما او دست از تلاش بر نداشت. انقلاب فرهنگی، یکی دیگر از طرح های مائو برای توسعه چین بود. اما انقلاب فرهنگی با شکست مواجه شد. سرانجام مائو در سال  1976 درگذشت و بعد از وی، دنگ شیائو پینگ بر تخت حکومت کمونیستی نشست. 
سیاست های دنگ شیائو پینگ با فعالیت ها و برنامه های مائو فاصله زیادی داشت. او تلاش کرد تا قسمتی از اقتصاد دولتی را به بخش خصوصی واگذار کند. با این کار حکومت چین تا حدود از تئوری کمونیسم فاصله گرفت. هر یک از رهبران چین کمونیست سعی  کردند تا در سیاست های اقتصادی این کشور تعادل را حفظ کنند و ضمن نگه داشتن کمونیسم، بخش خصوصی را تقویت کنند. با اینکه در حال حاضر چین یک کشور کمونیستی محسوب می شود اما همچون زمان مائو نیست و اقتصاد خصوصی در این کشور به طور چشمگیری پا گرفته است.

کمونیسم چین-کمونیسم شوروی-مائو-لنین

نقد کمونیسم

نظریه پردازان زیادی نقدهای خود را نسبت به تئوری کمونیسم ابراز کرده اند که از آن جمله می توان به افرادی همچون هرمان آرنت، ریمون آرون، رالف راندورف، سیمور مارتین لیپست، کارل وینفوگل، فردریش هایک، لودویگ وان میرز، میلتون فریدمن، رابرت کانکوست، استفان کورتیوس، ریچارد پالیس و رامل اشاره کرد. 
از نظر بسیاری از اندیشمندان جامعه شناس، علوم سیاسی و مورخان، کمونیست نه تنها با عدالت ارتباطی ندارد، بلکه موجب خشکاندن ریشه عدالت در جامعه می شود. در واقع عدالت به معنای تقسیم امکانات و شرایط میان افراد یک جامعه براساس میزان توانمندی، پتانسیل و تلاش آنها می باشد. این در حالی است که کمونیسم هیچ اهمیتی بر معیارهای تقسیم امکانات نمی گذارد. بلکه بر این نظر است تا امکانات بدون توجه به تلاش و استعداد شهروندان، به طور مساوی میان آنها تقسیم شود. این در حالی است که دریافت مزد یکسان از سوی یک قدرت برتر، موجب می شود تا شهروندان تلاشی برای تولید نکنند.
آنان می دانند که هر چقدر هم تلاش کنند، مزد یکسانی از سوی دولت دریافت می کنند، بنابراین دلیلی ندارد خود را در رنج و وضعیت مشقت بار بیندازند. همین امر به مرور زمان موجب توقف چرخه اقتصاد می شود. به تدریج رشد اقتصادی جامعه متوقف می شود. زیرا هیچ کس دلیلی برای کار بیشتر ندارد.
این در حالی است که در جامعه کاپیتالیسم، زمینه لازم برای فعالیت گروه سرمایه دار فراهم شده است که آنان را برای کسب سود بیشتر ترغیب می کند. بنابراین تلاش بیشتری در راستای توسعه یک جامعه می کنند. وجود این قشر موجب بارور شدن و شکوفایی اقتصاد می شود. 

منبع : اختصاصی وبگردها: مریم کوهشاری

راخمانینف، پیانیست گریزان از کمونیسم

راخمانینف، پیانیست گریزان از کمونیسم

لیبرالیسم

لیبرالیسم

فمنیسم

فمنیسم

نظر کاربران

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است.
شما اولین نفر باشید.

 

فهرست

تازه ها

عضویت

تماس با ما