کاغذی روی دیوار چسبانده شده است.

در شلوغی پیاده رو، هر از گاهی یک نفر می ایستد، مطالب روی کاغذ را می خواند و بعد از مکث کوتاهی به راه خود ادامه می دهد، دوباره یک نفر می ایستد، مطالب را می خواند، گوشی تلفن همراهش را از جیب بیرون می کشد و از روی مطالب کاغذ عکس می گیرد و به راهش ادامه می دهد، نزدیک تر می روم، روی کاغذ درشت نوشته شده است: «به دلیل مشکلات شدید مالی و بی خانمانی و نداشتن کار، تمامی اعضای بدنم شامل کلیه، چشم، کبد و دیگر اعضای قابل فروش را با قیمت توافقی به فروش می رسانم.»

 

با شماره تلفنی که در برگه نوشته شده است تماس می گیرم. کسی پاسخ نمی دهد ،چند باردیگرتماس می گیرم، مردی آن سوی خط با صدایی خسته و سرفه های گهگاهش می‌گوید: "الو بفرمایید".

 
بی مقدمه می روم سر اصل مطلب و می گویم : "سلام ،من یه کلیه می خواستم،میشه یه قرار بذارید ببینمتون؟" باعصبانیت می گوید:"آقا واقعا کلیه می خوای؟ یا از سر کنجکاوی زنگ زدی ؟" می گویم " قصدم  کارخیراست که زنگ زدم به شما".
 
چند جمله بینمان رد وبدل می شود،اگر چه در ابتدا حرف هایش چندان دوستانه نیست اما  بالاخره عصبانیتش فروکش می کند ،بعد از چند دقیقه، صحبت هایش رنگ درد دل می گیرد و با بغض می گوید:"آقا بهم حق بده، روزی هزار نفر بهم زنگ می زنند و بعد دیگه هیچ خبری از اونا نمیشه ،خدا شاهده پول لازمم ،کار ندارم، یه مریض توی خونه دارم که واسه نجات اون مجبورم پول زیادی جور کنم ، به معنای واقعی بیچاره شدم، باور کن دیشب تا ساعت سه و چهار صبح با زنم گریه می کردیم ، توی این گیر و دار صاحبخونه هم جوابمون کرده،وضع مالی همه خرابه این روزا وضع مالی من از همه خراب تره ،شما ببین باید آدم به کجا برسه که بیاد و یه عضو از بدنشو به خاطر پول بفروشه . حالا هم اگه کلیه مو می خوای حرفی نیست ،من حاضرم چشمم رو هم  بفروشم.این واسه یه مرد خیلی بده که دستش خالی باشه."
 
گروه خونی اش را می پرسم و اینکه کلیه اش را به چه قیمتی می فروشد ،می گوید: گروه خونی من اوی مثبته ،الان واسه درمون مریضم  25 میلیون لازم دارم ،شما 15 میلیون به من بده،بقیه شم یه طوری جور می کنم، باور کن تا آخر عمر دعات می کنم که به دادم رسیدی .(این حرف ها را که می‌زند بغضش می ترکد وبریده بریده ادامه می دهد) اگه کلیه مو می خوای تا امشب خبر بده حتما.
 
حرف هایش که تمام می شود، تلفن را قطع می کند، گوشه کاغذی که روی دیوار چسبانده شده و در باد تکان می خورد، شماره تلفنم را می نویسم. هوا سردتر شده یقه کاپشنم را بالا می دهم و در حالی که متن یک خبر را در ذهنم مرور می‌کنم،  به راه می افتم؛ خبر این بود:
 
افشاگری درباره وضعیت اسفناک خرید و فروش اعضای بدن  

 
یحیی کمالی‌پور نایب رئیس کمیسیون قضایی وحقوقی مجلس گفت : «امروزه باید برای فروش اعضای بدن  سازوکاری تعریف شود زیرا گاهی قاچاقچیان در توجیه تخلف خود عنوان می کنند که افراد راضی به فروختن اعضای بدن خود بودند و از این طریق برای تخلف خود بهانه تراشی می‌کنند.»
 
کلیه ام را می فروشم
 
روز بعد هم برای تهیه گزارشم راهی خیابان می شوم. شماره تماسم را به عنوان فروشنده کلیه روی چند دیوار در نقاط مختلف شهر می نویسم، در یکی دو روز اول، افراد زیادی برای خرید کلیه تماس می گیرند، هرکدام مبلغی اعلام می کنند و با چند نفر از خریدارها  قرار می گذارم.
 
دیدار با دلال کلیه...
 
ساعت 10صبح است ،آفتاب کم جان زمستان به تابلوی بیمارستان پیوند اعضا می تابد و بعد خودش را پهن می کند. کنار حوض یخ زده وسط بیمارستان، با یکی از دلال ها قرار گذاشته ام؛ با او بارها تلفنی صحبت کرده ام ، هربار از تلفن همگانی تماس می گیرد . بعد از چند بار تماس و چند سوال این بار قرار شده است حضوری همدیگر را ببینیم . طول خیابان را بارها قدم می زنم ،بیشتر از یک ساعت از زمان قرارمان گذشته است و چاره ای جز انتظار ندارم. دوباره از انتهای خیابان به سمت در ورودی بیمارستان برمی گردم، اما هنوزخبری نیست، بعداز مدتی دوباره به ساعتم نگاه می کنم. ساعت  از دوازده گذشته، جوانی با لباس های روشن و چهره ای مرتب، در حالی که هر از گاهی پکی به سیگارش می زند از روبه رو نزدیک می شود ، روی صندلی جلو بیمارستان می نشیند. نزدیک می شوم ، بوی ادکلنش تا چند متر آن طرف تر را پر کرده  است.جلو می روم بعد از احوالپرسی بلند می شود وچند سوال می کند و بعد به سمت پارک آن طرف بیمارستان به راه می افتیم. هر چند قدم که می رویم سرش را بالا می گیرد و دود سیگار را به آسمان فوت می کند، چند جمله صحبت می کند ومی گوید:« حرف های مقدماتی رو که با هم زدیم درسته؟ دیگه مطمئنی که قراره کلیه تو بفروشی؟»
 
می گویم : «بله، اگه مطمئن نبودم که این همه اصرار نمی‌کردم ببینمت».
 
چهره اش با تصویری که از او در ذهنم ساخته بودم کاملا متفاوت است، می گوید:«من فقط یک واسطه ام که می تونم کاری کنم تا زودتر خریدارت رو پیدا کنی ،یه مبلغ می گیرم بابت معرفی تو به آدمی که می خواد کلیه بخره، بعد آدرس میدم  با اون خریدار برین یه جا و کاملا قانونی کاراتونو انجام بدین، اگه خودت بخوای خریدار پیدا کنی حداقل چهار یا پنج ماه علاف میشی...»می گویم :«شما بابت اینکه یک نفر رو به من معرفی می کنی یک مبلغی می خوای بگیری؟ یا هماهنگی های بیمارستان  و اینکه زودتر عمل  انجام بشه و من به پولم برسم و اینکه طرف پولمو نخوره رو هم انجام میدی؟»
 
فکر کن می خوای زمین بفروشی
 
می گوید :«من فقط شمارو به هم  معرفی می کنم، ببین من چند ساله دارم این کارو انجام میدم و روال کار رو کاملا بلدم؛ نگران نباش تو به پولت میرسی. من کارم همینه، تو فکر کن می خوای زمین بفروشی و اومدی بنگاه، زمین، ماشین، خونه، دلار، (می خندد و ادامه می دهد) کلیه ،چشم ،یا هر عضوی از بدنت رو که دوست داشته باشی بفروشی، براش مشتری دست به نقد دارم کارمم کاملا قانونیه چون به زور کلیه تورو ازت نمی گیرم کارم واسطه گری است، همین.» تلفنش زنگ می خورد معذرت خواهی می کند و تلفن را جواب می دهد ، موضوع مکالمه شان درباره خرید یک قطعه زمین در اطراف شهر است. صحبتش که باتلفن تمام می شود، می گوید:«یه مبلغ از شما می گیرم و یه چیزی از خریدار، البته من توی کارهای اداری هم باهاتون میام و خودمو به عنوان یکی از فامیلای شما معرفی می کنم ولی نتیجه عمل به من هیچ ربطی نداره،یعنی من کار ندارم کلیه ات به طرف بخوره یا نه، شما می تونی کلیه ات رو هر چقدر توافق کردی بفروشی ولی الان قیمت عرف  15 تا 20 میلیونه"
 
می گوید بابت معرفی خریدار سه میلیون تومان از من دریافت می کند، چند بار چانه می زنم تا یک میلیون و پانصد پایین می آید، از چهره اش معلوم است که به این قیمت راضی نیست.از او می خواهم که شماره تلفنش را بدهد، با دلخوری دوباره آدرس یکی از خیابان ها را می دهد و از دادن شماره طفره می رود. برای ساعت دو بعد از ظهر روز بعد قرار می گذاریم تا به همراه خریدار به محلی برویم که قرار است کارهای اولیه را انجام دهد.
 
ساعت دو بعدازظهر در محل قرار
 
طبق قرار قبلی راس ساعت  دوبعداز ظهر به محل قرار آمده ام اما هیچ خبری از آقای دلال کلیه نیست.  تا ساعت 4 صبر می کنم ،اما بازهم خبری از دلال و خریدار کلیه نیست. با خودم می گویم :«شاید نباید درباره قیمت پیشنهادی اش چانه می زدم ،شاید نباید یک دلال کلیه را دلخور کرد».
 
به آینده امیدوارم
 

برای چندمین بار طی هفته گذشته وارد ساختمان انجمن حمایت از بیماران کلیوی می شوم. خانمی جوان در حال صحبت کردن با یکی از کارمندان انجمن است ،بعد از چند ماه تحمل بیماری با یکی از اهدا کنندگان کلیه قرار گذاشته است تا بعد از انجام مراحل قانونی، عمل پیوند کلیه را انجام دهد . درباره بیماری اش از او می پرسم ، می گوید:« سیزده سال پیش تمام بدنم ورم کرد و بعد از پیگیری و آزمایش متوجه شدم که دلیل این ورم مربوط به نارسایی کلیه است، دکترها قرص دادند و چند سالی استفاده کردم،دو اتفاق ناگوار در زندگی ام افتاد، دو شوک بسیار شدید. بعد از این دو شوک اوضاع بیماری ام وخیم ترشد .گفتند که باید دیالیز بشم، وبعدهم عمل کنم،حالا هم خدا رو شکر از طریق انجمن یک دهنده کلیه پیدا کردم  و تمام هماهنگی هارو از طریق انجمن و با نظارت انجمن پیگیری می کنم . البته قبلا بیرون پیگیر این ماجرا بودم و با یه دلال برخورد کردم که به شدت اذیت شدم و وقتم تلف شد .ماجرا از این قرار بود که یه شماره به من دادند و گفتند ایشون می تونه کلیه برات پیدا کنه؛ منم به او زنگ زدم و  گفت من یک کلیه برات پیدا می‌کنم  و یک میلیون تومن ازت می گیرم بابت معرفی دهنده کلیه به شما . من به دلایلی، از این که از این مسیر کلیه بگیرم منصرف شدم. خدارو شکر الان یک دهنده پیدا کردم و قراره به زودی عمل کنم ،هرچند از بعد از عمل زیاد خبر ندارم و نمی دونم بدنم کلیه رو پس می زنه یا نه ولی می‌خوام عمل کنم .(می خندد و ادامه می دهد )استرس زیادی دارم ولی به آینده هم امیدوارم.»
 
چند لحظه بعد از اینکه صحبت هایمان تمام می شود،  با دختر جوانی به نام زهرا همکلام می شوم ،آن طور که خودش می گوید قرار است کلیه اش را بفروشد،از دلیل کارش سوال می کنم و او در حالی که در پاسخ دادن تردید دارد، می‌گوید :«نمی دونم باید چی کار کنم ،بابام فوت کرده ،مادرم مریضه،واسه خواهرم که چند سال از من کوچک تره  یک خواستگار آمده ،به هر دری زدیم نشد که نشد، اومدم کلیه مو بدم که گفتند باید خانواده ات راضی باشند، باهزار تا قسم و آیه مادرم رو راضی کردم که کلیه مو بدم. قرار شده خواهرم نفهمه، من یک بار ازدواج کردم و جدا شدم.» آهی می کشد و ادامه می دهد:«بخت من این بوده دیگه...»
 
دو هزار تومان نداشتم  
 
با شماره ای که از روی یکی از دیوارهای اطراف بیمارستان یادداشت کرده ام، تماس می گیرم. صاحب این شماره قراراست کلیه اش را با قیمتی توافقی بفروشد. با اودر یکی ازپارک ها قرار می گذارم ،وقتی به محل قرار می رسم، اورا می بینم که روی صندلی رنگ و رو رفته پارک نشسته است ، جلو می روم . خودش را صادق معرفی می کند ، قصد دارد با دستش پارگی لباسش را بپوشاند،پایش را که روی پای دیگرش می اندازد ترک کف کفش هایش دیده می شود،عینکش را هر از گاهی روی صورت استخوانی اش جابه جا می کند واز دردهایش می گوید :«یک سال پیش بود که از کار بی کار شدم،توی یه کارخانه کار می کردم و ماهی یک میلیون و دویست حقوق داشتم ،یه روز صاحب کارخانه آمد و گفت قراردادتون تمام شده و دیگر تمدیدش نمی کنیم ،تعدیل نیرو داریم . بعدش هم دیگه هیچی، هر چقدر این طرف و آن طرف زدم کار پیدا نکردم، ده تا قسط بانکی ام عقب افتاده ، اجاره خانه ام چند ماه عقب افتاده و خرج و مخارج زندگی هم هست. چند جا رفتم برای کار میگن ماهی ششصد تومن بیشتر نمی دهند، خب من ماهی چهارصد اجاره خونه دارم، سیصد تومن هم قسط دارم با ششصد تومن چه کار می‌تونم بکنم ؟ رفتم یک شرکت  یک برگه سفید گذاشتند  میگن: "امضا بزن"بهشون گفتم "این چیه؟ " میگن:" امضا بزن بعدا قرارداد رو خودمون می نویسیم" بعضیا یه جوری با آدم رفتار می کنند که آدم یاد دوران برده داری میفته. امروز صبح زنگ زدند به ضامنم آبرویم را پیش او بردند .یک ماه پیش، گاز خونه قطع شد به ده نفر التماس کردم تا بهم پول دادند و گاز خونه  رو وصل کردم.دیگه مجبورم .فشار مالی واقعا زیاد شده،یک بچه سه ساله دارم ،خدا خدا می کنم که فقط مریض نشه.»درباره همسرش از او می پرسم؛ لبخند تلخی می زند و می گوید :«خانمم وقتی فهمید می خوام کلیه مو بفروشم خیلی ناراحت شد ، با صد تا دلخوشی و وعده و وعید راضیش کردم که حداقل این پولو بگیریم و یه ذره زندگی مون بهتر بشه .یکسره  خانمم  داره گریه می کنه.(مکثی می‌کند و ادامه می دهد) من الان ده هزار تومن کلا توی جیبم دارم حالا شما حساب کنید شب برم خونه و بچه   مریض بشه ، باید چه کار کنم؟خداشاهده یه ساله گوشت قرمز توی خونه من نیومده،هر ماه یک دونه مرغ می گیرم ده تکه می کنیم یک ماه رو باهاش سر می کنیم.تمام دلخوشیم اینه که تا قبل از عید کلیه مو بفروشم تا یک ذره اوضاع زندگیم بهتر بشه... 
یک بار خانمم وایتکس و ریکا رو با هم قاطی کرده بود که خونه رو تمیز کنه، مسموم شده بود، بردمش بیمارستان. گفتند فیش سرم میشه 1500 تومن ، من نداشتم که فیشو پرداخت کنم ،به خانمم گفتم" پاشو بریم " بعد از  بیمارستان اومدیم بیرون .شما تصور کن چه فشاری روی یک مرد میاد توی این شرایط .گناه من چیه که کارخانه ها ورشکسته میشن...؟
 
با حسرت به مردمی که در پارک در حال قدم زدن هستند نگاه می کند و با لبخند می گوید:«دلم می خواد یک نفر همین الان  شونه مو تکون بده وبیدارشم و ببینم همه این روزا خواب بوده ،یک خواب بد که تموم شده».
 
در انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی
 

انجمن  حمایت  ازبیماران کلیوی در یکی از خیابان های شلوغ مرکز شهر قرار گرفته است. چند نفر از پله ها بالا می‌روند و چند نفر پایین می آیند . پیر زنی  در حالی که سرش را روی زانوهایش گذاشته، روی پله های ورودی نشسته است.از پله ها بالا می روم و وارد دفتر انجمن حمایت از بیماران کلیوی می شوم. با مدیر انجمن قرار ملاقات گذاشته ام تا علاوه بر آشنایی با انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی، موضوع کلیه فروشی و این مسائل را پیگیری کنم. هر گوشه از سالن یک عده دور هم جمع شده اند و در حال صحبت کردن هستند .وارد اتاق مدیریت انجمن بیماران کلیوی می‌شوم وبا محمد خجسته باقرزاده، مدیر انجمن خیریه بیماران کلیوی خراسان رضوی به گفت و گو می نشینم . می گوید:" این انجمن یک سازمان مردم نهاد با هدف حمایت از بیماران کلیوی است که بدون هیچ گونه کمک گرفتن از دولت سال هاست به فعالیت خودش ادامه می دهد و در سراسر ایران حدود 170 شعبه فعال دارد . برای اینکه کسی بخواهد کلیه اش را اهدا کند باید سلسله مراتب اولیه را در این انجمن طی کند و فقط با امضای مسئولان این انجمن اهدا کننده می تواند کلیه اش را اهدا کند و این کار از وجود دلالی ها در بازار جلوگیری می کند . امروز در کشور حدود صد هزار نفر در انجمن خیریه حمایت از بیماران کلیوی ثبت نام کرده اند؛ اما انجمن حمایت از بیماران کلیوی به صورت محدود می تواند پاسخگوی مشکلات این بیماران باشد .گاهی بیمارانی به ما مراجعه می کنند که علاوه بر اینکه از بیماری شان رنج می‌برند، مشکلات زیاد دیگری هم دارند مثلایک بیمار کلیوی در همین شهر زندگی می کند که یخچال ندارد و داروهایش را در یخچال همسایه شان نگهداری می کند .  یکی از موارد دیگر این بود که خبردار شدیم یکی از بیماران ما حتی یک بخاری برای گرم کردن خانه اش ندارد. وقتی انجمن یک سبد ساده غذایی به آنها می دهد، به قدری خوشحال می شوند که قابل وصف نیست."
 
درباره شرایط فروش کلیه از او می پرسم و آقای خجسته باقر زاده  می گوید :" بدون شک افرادی هستند که بنا به دلایلی که بیشتر آن به مشکلات اقتصادی برمی گردد، قصد فروش کلیه شان را دارند و از طرفی بیمارانی هستند که برای ادامه زندگی به کلیه نیاز مبرمی دارند .درباره  فروش کلیه شرایطی وجود دارد که رضایت پدر، مادر و همسر نیاز است."از او درباره دلال ها سوال می کنم که می گوید:"من یک روز در محل خیریه چند دلال را دیدم که قصد دلالی داشتند اما آنها را از اینجا بیرون انداختیم .ماسعی خودمان را می کنیم تا مانع این گونه دلالی ها شویم ".مدیر انجمن بیماران کلیوی حرف های زیادی برای گفتن دارد .از عملکرد انجمن می‌گوید و بیمارانی که چشم به این انجمن دوخته اند تا با فعالیت های این انجمن سلامتی شان را دوباره به دست بیاورند که امیدوارم در فرصتی دیگر بتوانم آن ها را گزارش کنم. از اتاق مدیریت که خارج می‌شوم.  جوانی را در راهرو می بینم که در حال صحبت کردن با گوشی تلفن همراهش است.  هر از گاهی نفس عمیقی می کشد از روی صندلی بلند می شود و در سالن قدم می زندو دوباره روی صندلی می نشیند، دست های پینه بسته اش را لای موهایش فرو می برد. از صحبت هایش می‌فهمم که برای فروش کلیه اش آمده و در سمت دیگر سالن جوان دیگری در حالی که ماسک آبی رنگی روی صورتش دارد، با صورت تکیده اش به دیوار تکیه داده است .

منبع : برترین ها

فهرست

تازه ها

عضویت

تماس با ما